پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
باران گرفت. مادرم گفت : چه باراني مي آيد. پدرم گفت : بهار است. و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود.پيامبر كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكه اي از آنرا در دستهايمان گذاشت...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. و ناگهان هزار گنجشك عاشق از درخت باغچه روييدند و هزاران آواز به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم ، قفل ها بي رخصت كليد باز شدند...
من به خدا گفتم : امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد...
خدا گفت : كاش مي دانستي كه هر روز پيامبري از كنار خانه تان مي گذرد.

بعثت آخرين پيامبر نور مبارك
|
+| نوشته شده توسط
پردیس نصرالهی در یکشنبه 28 تیر1388
|